برای سربازی ، که بعدازظهرهای زیادی دوست من بوده است
به محمد رضا رم یار و هزارتوی سادگیش
تا
سایه ی این اتوبوس
ادامه ی روز را خسته می کند
کفاف راه را
همین شیشه ی بی آب و علفی خواهد داد
که روی انگشت تو طول می کشد
_ روی طولی
که خمیازه های تو را
به سوی مقصد می کشد
ببین
گذشته
شمایل سربازی نیست
که با تفنگش
شب پره ای دچار بوده باشد؟
_ . . .
شب
از سرت پریده است انگار
این گونه دور
که مردمک در آفاق می پراکنی
_ روی انگشتت
ببین
گذشته ی سربازهایی ست
که نگران
در تاریکی
طول کشیده اند
.
.
.
دور نیست
که عابران تو را می یابند
ایستاده در ناگهانی شب پره ای
که روی شتاب شیشه
اتفاق افتاده است . . .
تو بر کرانه ی کویر ایستاده ای
که غبار این چنین در کنار پنجره آشفته است
از این کویر
که گاهی رفتار تنت را دارد
- با امتدادی
که افق را در هم ریخته است –
تلاطم موهای تو
شنهای مواج را
به دیواره ی اتاق می کوبد . . .
از دیوارهای اتاق نفوذ می کنی
در من
در این غرق
که می شویم
شن ها
تنت را در آغوش من می ریزند
شن ها
در دست های من روی پوست توبالا می روند
من از رقص آشفته ی شن بر ساقهای تو بر می خیزم
اتاق از رقص آشفته ی شن بر ساقهای تو بر می خیزد
رفتــــآمد شن ها رفتار پرهیاهوی گیسوی تو را به سینه ام می کوبد
اتاق در من فرو می ریزد . . .
تن تو
آرام
از من
آرام
فرو می ریزد
شن ها
به ساحل باز می گردند . . .
" و تَری الجِبال تَحسَبُها جامِده ، و هی تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب . . ."۱
به بیژن الهی
الف
و آن گاه ما کوه را از آتش افشاندیم . . .
میم
اکنون
افق
شروع سطری بود در چشمان تو
که ناگاه
موج
از آتش برمی خاست و کوه می شد
اکنون
اوج
روی نگاه تو سر می خورَد
و غروب نزدیک تر می شود
اکنون
شعله های کوه
در دوردست
سطر خواهند شد . . .
الف
گاهی
سکون
تماشا
و مرور ابر بر سنگ . . .
1 – آیه ی 88 ، سوره ی نمل
نقدی از خانم راضیه سرلک روی شعر "آبی - سیاه - سگ"
خاطره ای در درونم است
تجربه بیش از آنکه محصول فکتها و حقایقی باشد که در خاطره و حافظه ی آدمی ریشه هایی محکم دارد، مبین همگرایی و ادغام داده های متراکم در حافظه ی آدمی است که غالبا ماهیتی نا خودآگاه دارد.
آدمی با بستن چشمان خویش به روی این تجربه،تجربه گرایی دیگری را درک می کند که سرشتی مکمل دارد وبه یک معنی در شکل پس دید یا تصویر خودانگیخته ی تجربه ی نخست ظاهر می شود.
موارد مطرح شده بخشی از تفکرات برگسون (1) معرف تلاشی است در جهت روشن ساختن جزییات این تصویر و ثبت آن به منزله ی یک سابقه ی دایمی،نقطه عزیمتی شد برای درک تجربه ای تنیده در روایت شعرسه قسمتی" آبی سیاه سگ". واز آنجا که این اتفاق در پایان شعر به منصه ظهور می رسد پایان شعر به نوعی شروع و فلاش بکی است بر مرور آن چه این خاطره را رقم زده است.
قسمت سوم با عنوان سگ تکرار سگ هایی است که چه در هستی جمعی و چه در زندگی خصوصی تجربه ی خاطره را امری سنت مند می کند.
وقتی سگی
در گذشته ی سطح
استخوان های پدرش را کشف می کند
روایتی است که به دنبال پرده برداشتن از راز مرگ ِ – یا به نوعی قتل - کبوتر به کشف حقیقتی دیگر نایل می شود که آن را از یک تکرار قاب شده به جریانی سینه به سینه از پدر به نسل بعد منتقل می کند.
قسمت دوم شعر با عنوان سیاه سیالیت رخدادی تاریک در متن زندگی شعر و شاعر است.
امروز شاعری که با یک فنجان نفت مخاطب را به تعمق در لابلای سطور شعردعوت می کند ودور بودن چشم هایی آبی که ارجاعی است به قسمت اول با عنوان آبی .
آبی، شروع هستی کبوتری است که می رود ودر پایان جان می دهد تا کشف اتفاقی را منتج شود که شاعر مدام یادآوری می کند.
گوش کن
در یادآوری خیابان
چاله ای هست
که سگ های زیادی درآن دست داشته اند
یادآوری نزدیکی با مضمون شعری برجسته از نیما (2) دارد با این دخل وتصرف:
"آی آدم ها که در ساحل نشسته و خندانید یک کبوتر در لابلای سطور دارد می دهد جان"
و کبوتر،
نشانه ای که در پایان همچنان برای شاعر مرتفع می ماند علی رغم مرگش و فواره زدن آن از لابلای سطرها عاملی می شود برای افشای دست داشتن سگ هایی که در پایان به یک خاطره ی جمعی بدل می شوند.
(1)- هانری برگسون فیلسوف مشهور فرانسوی صاحب کتاب ماده و خاطره.
(2) "آی آدم ها که در ساحل نشسته و خندانید یک نفر درآب دارد می سپارد جان"
آبی
سطرهایی که
از کبوتر
روی این سطح می افتند
سایه ی ابر را
مرتفع خواهند کرد
گوش کن
در یادآوری خیابان
چاله ای هست
که سگ های زیادی در آن دست داشته اند
سیـــاه
ابرها را از روی میز کنار بزن
در این هوای سرد
یک فنجان نفت
ما را
عمیق خواهد کرد
.
.
.
راستی
چه قدر چشم های تو از دور
آبی ست !
ســــگ
جنازه ی مرتفع کبوتر
از پوست این سطرها
فواره می زند
وقتی سگی
در گذشته ی سطح
استخوان های پدرش را کشف کند . . .
تکه ای از مسیر
به دهان پرنده ای بود
که سرفه هایش
تقویم را وحشی می کرد
کوچ
از دیوار دور اتاق
آویزان بود . . .
تو
دستهایت را
با خودت
به جمعه نیاورده بودی
تا پرنده هایی را
که روی پیراهن من ریخته بودند
به تقویم برگردانی
لکه ای از جمعه
با سرفه های کشدار
به صفحه های دیگر سرایت کرده بود
هنگام که
با دستهایی دور
روزها را ورق می زدی
صدای وحشی بال
پیراهن من را کبود می کرد
.
.
.
تکه ای از روز را
لای دیوارهای اتاق پنهان می کنم
بیرون
صدها پرنده
در آسمان
بال می زنند
و به هیچ سمتی نمی روند .
دریاترین اتفاق است
برای ماهی دلتنگی
که از تنگ بزرگتر باشد . . .
ادامه ی دستهای تو بود
که در نور مرطوب لیوان رخ می داد
از موج .
انگشتهای من
مدام
از دست رفته بودند
که دستهای تو
سطح دریا بود . . .
هنگام که
از موج
از ماهی ها
می رقصیدی
دریا در دستهای من لغزید
و کف اتاق ریخت
تو
در تاریکی اتاق
انگشتهای مرا کشف کرده بودی . . .

